#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_235
رونالد _ همینطور من آهمانت ...
آهمانت _ هه ... تو ... تو که برادر من بودی ... هان؟ برادر ضد من شدی ؟
متعجب خیره شدم بهشون ... رونالد پوزخند زد و گفت :
رونالد _ ما هیچ وقت خواهر و برادر نبودیم آهمانت ... من از اولم ازت متنفر
بودم ... به خاطر پلیدی درونت ... به خاطر مرگ مادر ... به خاطر مرگ سولان
آهمانت _ خوبه ... خیالم راحت شد که ازم متنفری ... خب کی قراره منو بکشه؟
بعد خندید ...
من _ مـــــن
با این کلمه از خنده دلشو گرفت و گفت :
آهمانت _ باشه باشه زودتر بیا کارتو تموم کنم
من _ آسمون الانه که بریزه
آدام اومد جلو و گفت :
آدام _ بهتره به من واگذارش کنی ...
من _ نه آدام ... من خیلی عذاب کشیدم این چند وقت و تقصیر این عوضی
بوده ... می خوام خودم کارشو تموم کنم
آهمانت دست زد و بعد دست به سینه وایساد و گفت :
آهمانت _ زودتر ... نوبت به بقیه هم برسه
نگاهش کردم ... سعی کردم نگاه های نگران بچه ها رو فراموش کنم
ریکی لب زد :
ریکی _ امیر مراقبته
romangram.com | @romangram_com