#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_234

دستشو گذاشت رو گردنم ... دستمو گذاشتم رو دستش ... گردنمو می خواست

بپیچونه ... زور می زد ...

من _ آهه

موهاش کشیده شد ... ... هیرا بود ... باهم مشغول جنگیدن شدن ...

چند تا گرگ بهم حمله کردن

من _ بیاین پسرا که حسابی تشنم

با خور خور سمتم حمله کردن و منم پریدم و افتادم روشون ... زوزه می کشید

دندونای نیشمو درآوردم و کردم تو پوستشون ... تاآخرین قطره

خون دور لبم و پاک کردمو به سمت آهمانت حمله کردم ... موهاشو گرفتم

هیرا متعجب نگاهم کرد

من _ متاسفم ... این برای خودمه

با مشتی که آهمانت به صورتم زد تلو تلو خوردم ... خندیدم و گفتم :

من _ تویه دختر بدبختی می دونی برای چی

سوالی نگاهم کرد و پوزخند زد

من _ چون دیگه هیچ کدوم از یارات زنده نیستنچ

عصبی به دور و بر نگاه کرد ... دوتا از یاراش درحال جنگیدن بودن که

رونالد سر یکی رو کند و آتیش گرفت روش ... و اون یکی هم توسط

زک تیکه پاره شد

من _ خب خانوم دورگه ... یه حرفی قبل از مرگ بهت بزنم ...

هیرا هیچ وقت عاشق تو نبود ... عاشق منه ... من ... می بینی؟ آدام

ازت متنفره متنــفر برای اینکه بااحساساتش بازی کردی ...

منم ازت متنفــرم ... چون اذیتم کردی ...

با صدای رونالد نگاهش کشیده شد سمتش :

romangram.com | @romangram_com