#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_233


ولی اون قوی تر بود و از نیروی دورگه ایش استفاده کرد و منو پرت کرد

رو زمین ... ولی بلند شدم ... همه داد و فریاد زدن و با صدای آدام به جنگ

رفتن

آدام _ حمـــــله

و به گرگ تبدیل شدن و حمله کردن ... آهمانت به سمتم اومد ... یقم و

گرفت و گفت :

آهمانت _ تاحالا کسی جرات نداشته با من اینجوری حرف بزنه ... دختره ی

بی سر و پای ایرانی

عصبی شدم و با مشت زدم تو شکمش ... حمله کردم سمتش و موهای سفیدشو کشیـــــدم ... جیغ زد و محکم با آرنجش کوبید به شکمم که پرت شدم

و خوردم به درخت ... خون از دهنم ریخت بیرون ... شنلشو کند و باسرعت

به سمتم دویید که منم پریدم و باهم جنگیدیم ... بالاخره تمرینا داشتن

جواب می دادن ...

موهامو تودستش گرفت و پیچوند ... ناخنامو فرو کردم توگردنش ...

ولم کرد و بالبخند رفت سمت سپهر که به گرگ تبدیل شده بود و باهاش

درگیر شد ... نه نه نه ... باید خودم باهاش می جنگیدم ... همه بچه ها سخت در

درحال جنگ بودن ... تعداد اونا بیشتر بود ولی ما قوی تر ... به سمتشون حمله

کردم و چندتاشون و سرشونو کندم و چند تا دیگه هم قلبشونو در آوردم

باصدای زوزه مایکل برگشتم و دستامو به سمتش دراز کردم ... اشعه

سفید رنگ به سمتش رفت ... خون دماغ شدم ... مایکل جون گرفت و به سمت

گرگ دشمن حمله کرد و تیکه پارش کرد ... ... صدای قدمهای آهمانتو می شنیدم برگشتم و جاخالی دادم ...

پرید و با پاهاش زد تو صورتم و افتادم رو زمین ... نشست روم و گفت :

آهمانت _ کارت تمومه


romangram.com | @romangram_com