#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_232

ریکی _ آخ

بهش نگاه کردم ... تیر تو کتفش رفته بود ... درش آورد و به من نگاه

کرد ... زیرلب گفت :

ریکی _ کار می کنه ... ولی فیلم بازی کردم





خیالم راحت شد ... صدای قدمهاش روی زمینو شنیدم

آهمانت _ دلم می خواد بخندم ... به هیرا ... یعنی من از این دختره ی

داهاتی بی سر و پا کم تر بودم؟ اوه معلومه که نه ... این توبودی که لیاقت

عشق پاک منو نداشتی ... وهمینطور تو پسرعموی ابله ... به راحتی من

و فراموش کردی و چسبیدی به این دخترک داهاتی؟

هیرا و آدام همزمان پوزخند زدن ... مثل خودش قدم برداشتم و گفتم :

من _ درسته از پشت کوه اومدم ... ولی با هلی کوپتر اومدم ... این یادت

باشه ... من ایرانیم ... از نسل کوروش ... از نسل رستم و سهراب ... از نسل

آرش کمانگیر ... از نسل سیاوش ... از نسل سورنا و جنگجوهای بزرگ و قوی

آریایی ... من و هیرا آریایی هستیم ... از رجز خونی ایرانی ها شنیدی نه؟

الان دارم برات رجز می خونم ... آهمانت ... تو عوضی ترین و آشغال ترین

فرد تو این جهان هستی ... من ... شیرزن ایرانی ... تو دخترک بی سرو پا

رو به مرگ دعوت می کنم!

خندید ... بلند و بلند تر ... چشمای نقره ایشو حاله از سرخی گرفت و

از عصبانیت داد زد :

آهمانت _ خفــه شو

و بعد به سمتم حمله کرد ... دستامو بردم بالا و نیرومو فرستادم سمتش

romangram.com | @romangram_com