#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_231


رونالد _ این کار به عهده توئه میشا ... تو می تونی آهمانت رو نابود

کنی ...

سرمو تکون دادم من می تونستم آره

شاید برای من که بدترین موجود دنیام مسخره باشه ولی با شنیدن صدای

پاهاشون و سلاح هاشون و خور خور گرگاشون زیر لب گفتم :

من _ بسم الله الرحمن الرحیم

لشکرشونو از دور دیدیم ... سرم درد گرفت ... دختری سفید پوش

از اون دور پیدا بود که گروهو رهبری می کرد ... نزدیک و نزدیک تر

شدن ... تا اینکه بلاخره تو فاصله بیست متری از ما ایستادن ... دخترک شنلو از سرش درآورد و صورتش پیدا شد ...

آهمــانت ... ... زل زده بود به من ... منم به اون ... خنجر رو فرستادم

تو آستینم و ازش محافظت کردم ... صدای رساش به گوشم خورد :

آهمانت _ میشای جوان

لبخند زیبایی زد ... این دختر زیبا و حیله گر بود

آهمانت _ همینطور جانشین ولی رقیب من

تصمیم گرفتم تخس باشم ... اگه اون با آروم حرف زدن می سوزونه منم

تخس حرف زدنم ریششو می سوزونم

من _ رقیب؟ تا جایی که یادم میاد هیرا علاقه ای بهت نداشت ...

لبخندش پررنگ تر شد و گفت :

آهمانت _ گستاخ ولی زیبا

من _ شعر می گی؟ واسه کتاب جدیدت؟

بچه ها می خواستن بخندن ... ریکی تک خندی زد و با سرفه جمعش

کرد ... آهمانت نگاهش به من بود و لبخند حرص درارش رو لبش


romangram.com | @romangram_com