#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_230

خفه شید

خندمون بلند تر شد که از تو چادر یه کفش خورد تو شکمم ...

آریزونا دلشو گرفت و گفت :

آریزونا _ وای خدای من ... تا حالا تو عمرم انقدر نخندیده بودم

من _ دروغ گو ... دیشب عمه ی من بود داشت زمین و گاز می زد؟

دخترا به ضایع شدنش خندیدن ...

جنی _ اوه اوه ... یواش سپهر خستست ...

یه جوری نگاش کردیم که با لبخند دهنشو بست ... شوهر ذلیل خاک بر

سر ..

دور آتیش نشستیم و شروع کردیم حرف زدن ... مثلا داشتیم نگهبانی

می دادیم

آریزونا یهو رفت تو خودش ... متوجهش شدم ولی لبخند زد ...

یه یک ربعی گذشت و آریزونا با هول گفت :

آریزونا _ اوه خدای من ... اونا اینجا هستن ... " اون اینجاست "

نیکول و الیزا به سمت چادر پسرا رفتن و اعلام آمادگی کردن

نه وای بدترین لحظه ... اونا الان خسته هستن ... باید باتمام نیروم ازشون

محافظت کنم ... همشون ریختن بیرون و سلاح به دست شدن ...

با نگاهم یواشکی همشون و حفاظت کردم ... بگذریم که کلی بهم فشار اومد

و خون دماغ شدم ... ولی واقعا نمی تونستم مرگ بهترین دوستامو ببینم

حالا همگی آماده تو میدون جنگ بودیم و منتظر ... کم کم صدای پاهاشون

به گوشمون می خورد ... استرس داشتم از دیدن رقیبم ... هیرا پشت سرم

قرار گرفت و دستمو گرفت ... دستش و فشردم ... ولی یه چیزی رو لمس

کردم ... صدای رونالد از دور به گوشم رسید :

romangram.com | @romangram_com