#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_229
سیدنی _ دقیقا پشت سرت
برگشتم که دیدم چشاش قرمز شده و مشغول درست کردن آتیشه
به ساعت تو دستم خیره شدم ... چشمام بادکنک شد ... برای اولین بار
تو عمرم زود بیدارشدم ساعت پنج صبح ...
رومان هم بلند شد و گفت :
رومان _ خیلی خوب دخترا اینم از آتیش ... من رفتم استراحت
با دستم ب*و*س فرستادم براش و گفتم :
من _ صبحت بخیر
خندید و اونم ب*و*س فرستاد ... کلا خودم خلم اینا رو هم خل کردم
سارا خندید و سرشو تکون داد
جولیا _ یه نظریه خاص دارم بچه ها
نیکول _ بفرمایید
جولیا _ امیر شیفت نبوده ... نظرتون چیه؟
خندیدم ... عوضی گریم هم بهشون اضافه شده
من _ موافقـــم
بعد داد زدم :
من _ امــــــیر؟
و هم اکنون صدای عربده رونالـــــــد :
رونالد _ میذاری کپه مرگمونو بــذاریم
من _ باشه بــــذار
دخترا خندیدن و امیر برزخی از چادر اومد بیرون و گفت :
امیر _ خر نفهم من دیشب کلا تمرکز داشتم ... الانم می خوام بخوابم
romangram.com | @romangram_com