#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_228

برگشتن سمتم و خندیدن

سرمو تکون دادم و رفتم تو چادر ... دراز کشیدم سرجام و پتو رو کشیدم

رو خودم ... دستای آریزونا دورم حلقه شد ... لبخند زدم ... درگوشم گفت :

آریزونا _ ممنونم که هستی ... ممنونم که عاشقش کردی ... بهت احتیاج

داشت

دستشو فشردم ... حیثیتم رفت

چشمامو بستم و بهترین رویایی رو که تونستم از هیرا تصور کردم

**



از چادر اومدم بیرون و کش و قوسی به بدنم دادم که یهو یکی قلقلکم

داد ... زدم زیر خنده و دولا شدم ... ای کثافت کی بود؟

به آدام که می خندید نگاه کردم و دنبالش کردم

من _ جرات داری وایسا

خندید و زبونش رو انداخت بیرون ... بچه ها می گفتن و می خندیدن

انگار که نمی خواستیم لحظات شاید به اصطلاح آخرمون رو غمگین

باشیم ...

رونالد _ ما پسرا تمام شب و شیف بودیم ... هممون ... الان نوبت

دختراست ...

و بعد رفت تو چادر و به خواب رفت ... ریکی و جوردن و کم کم

جیم و زک و مایکل و میسن و سپهر و آدام به چادرا رفتن ... دیوید لقمه رو

چپوند تو دهنش و رفت تو...چادر ... ما دخترا موندیم

الیزا _ هی بیچاره رومان

من _ راستی کوش؟

romangram.com | @romangram_com