#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_227


هیرا _ شیفت من تمومه ... اومدم بهت شب بخیر بگم

خندیدم و گفتم :

من _ دیوونه

دستشو گذاشت رو موهام و گفت :

هیرا _ دیوونگی هم عالمی داره

بعد جدی شد و گفت :

هیرا _ تو ایران هم بد حجاب می گشتی؟

لوچامو جمع و جور کردم و گفتم :

من _ اوم خوب ... من با همه راحتم

هیرا _ درسته از خیر موهات گذشتم ولی از خیر آستین کوتاه و تاب

و دامن نمی گذرم

لبخند زدم و خواستم برم توبغلش ... که زودتر بغلم کرد ... چنان آرامشی

وارد وجودم شد که هیچ وقت دلم نمی خواست از دستش بدم ... حالا می ترسیدم

از وجود آهمانت ... از وجود رقیب

به سختی از بغلش بیرون اومدم و از خجالت سرمو انداختم پایین

هیرا _ چی میشه زودتر تموم بشه این جنگ؟

خندیدم ... لبای داغش پیشونیمو لمس کرد و آروم زیر لب گفت :

هیرا _ شب بخیر عزیزم

من _ شب تو هم بخیر عزیزم

با لبخند از هم جدا شدیم و رفت تو چادرش ... به جوردن و ریکی

که شیفت وایساده بودن خیره شدم ...

من _ شبتون به خیر دوستای گلم و همینطور فضولا


romangram.com | @romangram_com