#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_226
الیزا _ هیچی این میشای دیوونه هممونو نابود کرد
دستمو تکون دادم که جوردن کفشم و پرت کرد طرفم و رفت بیرون
چه قدر خوب بود که بهشون روحیه می دادم ... چون روحیه و انرژی بالا
همیشه باعث پیروزی میشه
خودمو زوری جا کردم بین آریزونا و جولیا و بعد از اینکه کلی اذیتشون کردم
خور و پوفم رفت به هــوا
******
احساس خفگی می کردم ... دستمو گذاشتم رو گلوم که با لمس یه دست
دیگه رو گلوم سریع چشامو باز کردم ... با دیدن آهمانت بالا سرم چشام
تا حد ممکن باز شد ... دست و پا زدم ... داشتم خفه می شدم ... چشام بسته
شد که هیـــن ... نشستم ... خواب نبود ... نه خواب نبود ...
عرقو از روی صورتم پاک کردم ... بهم نفوذ ذهنی شده بود ... بچه ها
خواب بودن ... دوباره دراز کشیدم و سعی کردم بدون اینکه به چیزی
فکر کنم بخوابم ... فکرم مشغول بود ... اگه بلایی سرمن یا امیر بیاد
چی جواب خانواده هامونو بدن؟ یا جواب رها و شایان ...
بغض کردم ... خدا می دونه دیوونه وار دلتنگشونم ...
با صدای خش خش دوباره چشمام باز شد ... ای بابا ... سریع از چادر رفتم
بیرون ... با دیدن هیرا تعجب کردم ...
من _ هیرا؟
با دیدنم لبخند زد و گفت :
هیرا _ موفق شدم ... بیدارت کردما
من _ نه بیدار بودم ... چیزی شده؟
اومد نزدیکم و گفت :
romangram.com | @romangram_com