#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_225
هیرا _ همون که تو گفتی ... مهم اینه که منظورمو رسوندم
ریکی _ وایسا ببینم ... تو گفتی عشخم؟
هول گفتم :
من _ من؟ کی؟ تو؟ اون؟ شما؟ خدا شفات بده من رفتم لالا شب بخیر
وبعد زود رفتم تو چادر ... امیر و هیرا و آدام خندیدن ...
هـــــــوف نزدیک بودا ...
آریزونا _ چی نزدیک بود؟
سوییشرتم و درآوردم و پرت کردم تو صورتش ... دخترا خندیدن
من _ تو به ذهن من نفوذ کردی؟
آریزونا _ خل می زنیا میشا ... من که نمی تونم وارد ذهنت بشم
دستمو گذاشتم رو سرم و گفتم :
من _ گرفتم ... بلند فکر کردم خخ
همشون دراز کشیدن و پتو رو کشیدن رو خودشون ... شروع کردم شمردن ... جنی هم اومده بود ... نمی دونم چرا بهش اعتماد کردم دلم روشن بود خب هفت نفر بودن ... دستامو کشیدم بالا و گفتم :
من _ نفــس کش
پریدم روشون که جیغشون رفـت هوا ... شروع کردن به زدن
من ... کلا من همین بودم ... حتی با فامیل هم می رفتیم بیرون چادر می زدیم
آخر شبا این کار رو می کردم ... یادش بخیر
جوردن هول وارد چادر شد و گفت :
جوردن _ چه اتفاقی افتاده؟
الیزا با خنده گفت :
romangram.com | @romangram_com