#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_224
سپهر _ این نه تنها یه کمک دوستانست بلکه نجات جون دوست بچگیامه
لبخند زدم بهش و زیر لب ازش تشکر کردم می ترسیدم از اینکه سپهر وارد این ماجرا بشه ...
من _ می ترسم ... تویه تازه کاری ... وفکر کنم یه بار هم بیشتر تبدیل نشدی ...
سرشو تکون داد ... من خودم هم تازه کار بودم ... شاید چهار یا پنج ماه می گذشت
جنی _ بهتره بخوابی میشا ... تو نیاز به استراحت داری ... فردا روز سختی رو در پیش داریم ...
سرمو تکون دادم و گفتم :
من _ نیازی نیست ... امشب من بیدار می مونم ...
آدام _ نه من و هیرا بیداریم ... تو استراحت کن ... بدنت هنوز ضعیفه ...
من _ نه من از خون یه گرگینه دشمن تغذیه کــــــ ...
هیرا _ میــشا!
تسلیم شدم و گفتم :
من _ خیلی خوب ... چشم ... ولی شماهم خسته اید ...
سپهر _ منم بیدار می مونم
پسرا همگی بلند شدن
مایکل _ بهتره خانوما استراحت کنن و ما مردا شیفتامونو تا صبح دونه به
دونه عوض می کنیم ... نیکول عزیزم برو استراحت کن
نیکول بوسش کرد و بلند شد ... ... اه اه
ریکی _ فکر خوبیه ... منم می رم استراحت
هیرا _ کجا تشریف می برید؟
لبخندی زد و گفت :
ریکی _ خب اوم خواب
هیرا _ غلطای شور شور
من _ عشخم گه خوری های شورشور نه غلطای شورشور
romangram.com | @romangram_com