#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_223
داد زدم :
من _ چــی؟
سپهر نگاهشو انداخت زمین ... هیرا دستمو گرفت و درگوشم گفت :
هیرا _ آروم عزیزم
من _ سپهر ... این ... این ... امکان نداره
سپهر _ من عاشق جنی هستم ... خودم این انتخابو کردم
هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم ... نفسم و فوت کردم بیرون
من _ جنی تو اینجا رو از کجا پیدا کردی؟
جنی _ به کمک دوستم ... اون یه ساحرست ... از خون سپهر استفاده کردیم ... چون اون پسرعموته
من _ سپهر تو می دونی من چی هستم؟
نگاهم کرد و سرشو تکون داد ... کلافه گفتم :
من _ خدای من ... چرا این اتفاق باید برای توهم میفتاد؟
جنی _ ببین میشا ما نیومدیم دعوا و بحث ... می دونم به کمک احتیاج
دارید ... درباره گروهتون شنیدم که غوغا کردید ... گروه خوناشاما و گرگینه ها
من هم به خاطر سپهر که عاشقشم و هم به خاطر اینکه بد از آهمانت ضربه
خوردم ... اون می خواست به سپهر آسیب برسونه ... من جلوش وایسادم
برای همین من و از اون گروه کذایی پرت کرد بیرون ... الان فکر انتقامم
می خوام کمکتون کنم ... قســــم می خورم ... من و همسرم فقط برای کمک
اومدیم
آدام بالبخند گفت :
آدام _ این لطف تو رو می رسونه جنی امــــ ...
سپهر حرفش و قطع کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com