#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_22

قیافش جدی شد و گفت:

ریکی_ولی من جدی گفتم

آب دهنم و قورت دادم..یعنی چی؟

دقیقا جواب سوالم و داد:

ریکی_من 156 سال پیش به دنیا اومدم...وقتی 15 سالم شد پدر و مادرم مردن و من به

جای اینکه درس بخونم کار کردم..اون زمان دقیقا من تو طویله کار می کردم و همینطور مزرعه داری

وقتی 17 سالم شد پسری از یه شهر دیگه اومد تو روستای ما..خیلی جذاب و خواستنی بود..اون یـــ...

ادامه حرفشو خورد...چی بود می خواست بگه ولی پشیمون شد؟

من_خب ادامش

ریکی_اون پسر با هیچ کسی جور نبود..دقیقا همون موقع بود که تو خیلی از مزرعه ها حیوانات به طور

مرموزی کشته می شدن..و روی همشون جای دندون های یه حیوون وحشی دیده می شد...

من_اون خوناشام بود؟

سری تکون داد و با لبخند گفت:

ریکی_آره..اون یه خوناشام بود...یه شب که رفتم به حیوونای مزرعم سر بزنم

متوجه شدم که یکی از گاوهام همون بلا سرش اومده...تعجب کرده بودم و با ترس به دور و برم نگاه می کردم

که پام به یه میله گیر کرد و افتادم و سرم خورد به میزچوبی که گوشه انبار بود..صبح که چشام و باز کردم

فکر می کنی چه اتفاقی افتاد؟

بدون تامل گفتم:

من_تو تبدیل شده بودی

لبخندش عمق گرفت و گفت:

ریکی_دقیقا..تمام حالتهای تو رو داشتم..اون پسر منو تبدیل کرده بود..اون منو با خودش

برد به رگدکوو..باید از اون پسر بدم میومد ولی برعکس خیلی بهش وفادار موندم..من دقیقا از اون سال که

به خوناشام تبدیل شدم 17ساله موندم!

romangram.com | @romangram_com