#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_219


ثابت نگاهش کردم ... لبخند زد و دندوناش ریخت بیرون

امیر _ بزنم ساقطش کنم؟

من _ ببند تو یکی

امیر _ ممنانم

رو کردم طرف بچه ها و گفتم :

من _ ما می تونیم ... قانون جذبو یادتونه؟

همه سرشونو تکون دادن ... لبخند زدم و ادامه دادم :

من _ ما می تونیم ... و اینکه ... خدا رو هیچوقت فراموش نکنید

لبخند نشست رو صورت تک تکشون ... با صدای رونالد بهش نگاه کردم

رونالد _ راستی شنیدم صدات خیلی قشنگه ... یه دهن برامون بخون

ریکی _ راست میگه میشا ... دلم برای صدات تنگ شده

نگاهش کردم ... ریکی کم حرف و گوشه گیر شده بود ...

من _ همینطور دل من برای تو

زل زد بهم ... اشک از چشماش ریخت و گفت :

ریکی _ آره ... یادم نبود هه

روشو کرد اون ور ... از رفتارش تعجب کردم ... ... هیرا دستمو گرفتو فشرد ... دستشو رها کردم و نشستم رو زمین کنار ریکی ... بچه ها با

تعجب نگاهمون می کردن ...

من _ ریکی ؟ هی ؟ منو نگاه کن

نگاهم کرد ... چشماش سرخ شده بود ... چشای عسلی قشنگش

من _ چیشده دوستم؟ چرا از دستم ناراحتی؟

ریکی _ ناراحت میشا؟ تو اصلا از اون موقع که با اون جاستین لعنتی

قرار گذاشتی منو یادت میاد؟ چیشد ؟ منکه دوستت بودم


romangram.com | @romangram_com