#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_218
***
از خواب بیدار شدم ... به ساعت تو دستم نگاه کردم ... دوازده شب بود
یعنی من انقدر خوابیدم؟ سریع بلند شدم ... نگاهم به انگشتر توی دستم
افتاد و لبخند زدم ... وای هیرا و آدام برگشتن بلند شدم و رفتم بیرون
آتیش درست کرده بودن و نشسته بودن دور هم
رفتم سمتشون و نشستم روزمین ... هیرا بلند شد و گفت :
هیرا _ بیا بشین جای من
بچه ها با تعجب نگاهم کردن ... ولی امیر بلند شد و گفت :
امیر _ بیا جای من ... نیاز به نشستن رو زمین دارم
هیرا نشست و منم رفتم نشستم کنارش ... لبخند رو لب هردوتامون بود
سرمو بلند کردم و به روبه رو نگاه کردم ... آدام بالبخند نگاهمون می کرد
خیلی مرد بود ...
زک کم حرف بلاخره به حرف در اومد
زک _ تعدادشون خیلی زیاد بود ... این تازه اولش بود ... من مطمئنم
آهمانت بیشتر از این یار میاره با خودش
من _ ولی ما از پسشون براومدیم
دیوید _ مشکل همینه ... آهمانت ضعیف ترین یاراشو فرستاده ...
من _ وای نگید که دوباره می خواید ناامیدی حرف بزنید؟
رونالد _ دقیقا
چپ چپ نگاهش کردم ...
من _ بچه ها واقعا نمی خوام توهین کنم ولی از این کاراتون متنفرم ...
وقتی شما تونستید جون منو نجات بدین مطمئن باشید می تونید آهمانتو نابود کنید ... چرا یه ذره فقط یه ذره اعتماد به نفس ندارید؟
مایکل _ ما اعتماد به نفس داریم ولی آهمانت اعتماد به نفسش از ما بیشتره
romangram.com | @romangram_com