#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_217
من _ نمی دونم چی بگم ... هـــوف
خندید و گفت :
هیرا _ بگو بله
با لبخند نگاهش کردم و گفتم :
من _ بله
بالبخند دندون نما گفت :
هیرا _ خب الانه که قلبم کنده بشه
بعد خندید ... آقاوارانه ... منم خندیدم ... دخترونه
هیرا _ بعد ازاینکه جنگ تموم بشه و پیروز بشیم به امید خدا برنامه داریم
همگی بریم ایران ... چون دیگه خطری نداریم برای ایران ... همگی باهم
می خوام بیام خاستگاریت ... از بابات خاستگاریت می کنم
خندیدم و قطره اشکی از رو صورتم سر خورد و ریخت پایین
هیرا _ و یه چیز دیگه ... دیگه لازم نیست اون گردنبند رو بندازی ...
این انگشتر کافیه ... امیر تونست روش وِرد و بخونه ...
من _ امیرم خبر داشت؟
هیرا _ آره ( خندید ) جاتو گرفتم از حرف زدن
زدم به بازوش و خندش بلند تر شد ... انگشتر رو ازش گرفتم ... شیک
وساده ... ... دستم کردم ... گردنبند رو باز کردم ... یادگاری ریکی بود
من _ اینو هم نگه می دارم ... یادگاریه بهترین دوستمه
لبخند زد و اومد جلو و پیشونیمو بوسید و سریع بلند شد و رفت دنبال آدام ...
انگار تو رویا بودم ... با لبخند دراز کشیدم ... بعد از اون جنگ سخت این بهترین اتفاقیه که برام افتاد
ولی باید ببینم آینده چی برام نوشته!
romangram.com | @romangram_com