#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_216
من _ آره
لبخند زد ... تلخ بود ... ولی با این حال گفت :
آدام _ بهترین انتخابو کردی ... براش بمون ... مراقب عشقش باش
تو این زمینه تازه کاره
بلند شدم و رفتم ستمش نشستم جلوش ...
من _ آدام تو خیلی خوبی ... منو ببخش
تا به خودش بیاد بغلش کردم ... دستاش کمرمو حصار گرفت ...
شوک بهم وارد شد ... شاید خداحافظی عشقش از منه ... نکشیدم
کنار ... ولی احساس گناه تو وجودم بود ... یکم همراهیش کردم و
سریع ازم جدا شد و گفت :
آدام _ متاسفم ... ولی لازم بود
و بلند شد و از چادر زد بیرون ... دستمو کشیدم رو لبم و گفتم :
من _ خدایا منو ببخش
بعد از اون هیرا وارد شد ... هــــــوف ... بهم زل زد و گفت :
هیرا _ تمام حرفاشو شنیدم ... کار بدیه نه؟
خندیدم ... مثل بچه ها شده بود
من _ نه اصلا
هیرا _ دلم برای روزای رفاقتمون تنگ شده ... می خوام برم دنبالش
ولی قبلش باید یه چیزی بهت بدم
منتظر و متعجب نگاهش کردم ... اومد جلوم و نشست ...
جعبه کوچیکی دستش بود ... بازش کرد و چشمم چهار تا شد
هیرا _ با من ازدواج می کنی؟
گرومپ گرومپ ... صدای قلب دوتامون بود
romangram.com | @romangram_com