#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_215


من _ حالت خوبه؟

با لبخند سرشو تکون داد ... نشست و تکیه داد به چادر

گفتم الان چادره خراب میشه ولی نه ایول داشت

من _ آدام؟

آدام _ میشه بذاری من حرف بزنم؟ یه چیزایی هست که باید بدونی‌

واقعیتش ترس داشتم ... از حرفایی که می خواست بزنه

ولی فقط سرمو تکون دادم

آدام _ رفاقتم با هیرا به هم خورد به خاطر عشق ... اما وقتی تو صلح

ایجاد کردی تسلیم شدم ... دروغ چرا دلم برای رفیقم تنگ شده بود

نفرت دارم از آهمانت ... واقعا دیگه حتی یه سر سوزن هم بهش احساس ندارم

ولی به تو ... آره راحت بگم بهت علاقه دارم ... ولی می دونم هیرا هم بهت

علاقه داره ... برای اولین بار رفیقم به کسی علاقه مند شد و براش خوشحالم

نمی دونم ... شاید جا زدن باشه ... ولی می خوام جا بزنم ... می خوام بکشم

بیرون تا رفیقم بیاد جلو و برنده بشه ... من بهت علاقه دارم و خواهم

داشت میشا ... عشق تو خیلی زیباست ... تو قلبم همیشه نگهش می دارم

ولی میدونو می دم دست رفیقم ... می خوام یه سوال ازت بپرسم

بغض کرده بودم ... رفیق بود این ... دوتاشون نمونه بودن

من _ بپرس

آدام _ بهش علاقه داری؟

زل زدم تو چشماش ... نمی خواستم دلش بشکنه ولی الکی هم دلخوشش

نباید می کردم

لب باز کردم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com