#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_214

هیرا در گوشم زمزمه کرد :

هیرا _ الکس ... اون یه اصیله ...

سرمو تکون دادم و هدف گرفتم ... اسم خدا رو گفتم و خنجر رو پرت کردم سمتش ... خورد تو قلبش ... خندیدم ... ایــــــول

کم کم یارای آهمانت رو زمین افتادن ... چه گرگینه چه خوناشام

رونالد _ موفق شدیم ...

همه هــــورا کشیدیم ...

من _ ولی آهمانت نبود

آدام _ درسته ... اون یه ترسوئه ...

آریزونا _ اون صد درصد یه نقشه ای داره

دیوید تیر چوبی که تو دستش بود رو کشید بیرون وگفت :

دیوید _ باید به جای دیگه ای بریم

ریکی _ نه بهتره اینجا بمونیم ... بالاخره هر جا بریم اونم میاد

امیر _ من اینجا رو حفظ می کنم

و رفت و یه گوشه ایستاد ... دستاشو گرفت بالا و مشغول حرف زدن

شد ...

حباب های سفیدی که دورمونو می گرفت می دیدم ... ولی کم کم رنگش از

بین رفت ...

رفتم توی چادر ... خورده چوبایی که رو زمین بود و به گردنم فرو رفته بود رو از گردنم در آوردم ... حالا خوبه جاشون از بین میره ...

دستم رفت سمت سینم ... یه چوب کلفت اندازه هفت سانت فرو رفته بود

بالای سینم ...

من _ آخ اوف

کندمش که آدام وارد چادر شد ... سریع پیرهنمو درست کردم

بازوهاش زخمی شده بود ...

romangram.com | @romangram_com