#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_213


و حال کنید خخ) به سمت تیرهای چوبی رفتم ... بلد نبودم با تیرکمون

کار کنم ... برای همین گرفتم دستمو به سمت خوناشامایی که درحال جنگ

بودن و نشونه گرفتم و پرت کردم ... میسن برگشت و نگاهم کرد ولب

زد :

میسن _ ممنون

لبخند زدم و سرمو تکون دادم ... به گرگ تبدیل شد و خور خور کنان

به گرگینه ها حمله کرد ... کم کم آدام و یاراش هم به گرگ تبدیل شدن ...

آدام خاکستری و نقره ای رنگ بود ... صدای پرتاب تیر رو شنیدم ...

نگاهم چرخید ... به سمت هیرا بود ... با نگاهم ثابت نگهش داشتم

پسرک خوناشام با تعجب بهش نگاه کرد و نگاهش کشیده شد سمت

من ... لبخند زدم و تیرش خورد به قلبش

امیر هم کم نمیاورد ... دان چهار کاراته داشت بچم ولی خطر داشت براش

دوییدم سمتش و جلوش قرار گرفتم ... یه دختر در حال مبارزه باهاش بود

دندونای نیششو به نمایش گذاشت و منم شروع کردم باهاش به جنگیدن

یه مشت زدم به صورتش که خورد زمین ... سریع نشستم روش و گردنشو

پیچوندم ... وایسادم و با نفس نفس گفتم :

من _ از من دور نباش امیر

سرشو تکون داد ... تمام مدتی که می جنگیدم مواظب امیر هم بودم

باصدای داد رونالد به هیرا نگاه کردم :

رونالد _ هیرا مراقب باش ...

یه خنجر مثل خنجر رونالد به سمت هیرا پرت می شد ... زود و سریع

جلوی هیرا قرار گرفتم و تیر رو با دستم گرفتم ...


romangram.com | @romangram_com