#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_212

قلبم که از وضعیتش هیچی نگید ... حتی صدای گرومپ گرومپش و هیرا

هم می شنوید ... منم صدای قلب اونو

من _ خب واقعیتش ... فکر کردم سر دلسوزی اون حرفا رو زدی

اخم کرد و گفت :

هیرا _ من واسه هیچ کس دلسوزی نمی کنم ... من دوستت دارم ...

برای اولین بار و آخرین بار توی زندگیم عاشق شدم ... اونم عاشق تو

سرخ شدم ... خجالت دخترونه ... مثل این اسکلا از جلو چشمش دور شدم

رفتم توی چادرم و دستمو گذاشتم روی قلبم ... اوف چه صدایی راه انداخته

حتی خودمم می شنوم ...

باصدای زوزه گرگ ها سریع از چادرم زدم بیرون ... تیر خورد تو بازوم

اخم کردم و از بازوم کشیدمش بیرون ... درست حدس زده بودم بهمون حمله کرده بودن ... دستامو کشیدم دور خودم و محافظت کننده درست کردم

به امیر نگاه کردم ... سریع رفتم سمتش ... همه به هیاهو افتاده بودن ...

جوردن نشست رو زمین و تیرکمونو گرفت دستش ...

امیر مشغول بود ... داشت لب می زد ... دستامو کشیدم دورش و محافظتش کردم خدا کنه جواب بده ... موهامو بالاسرم با یه تیکه فلز بستم ونگه داشتم

گرگ ها به سمتمون حمله کردن ... با سرعت دوییدم سمتش و با لگد

زدم بهش ... پرت شد اون ور ... هجوم خوناشاما و گرگ ها رو با چشم

خودم می دیدم ... نباید بترسم ... من قوی ام ... من قوی ام ...

گرگه به سمتم حمله کرد ... جا خالی دادم ... خوردم زمین ... از برخورد

پشمالوش به صورتم فهمیدم یه گرگ دیگست ... قلبم تند تند می زد

دندون نیشامو نشونش دادم و تا به خودش بیاد روی پوستش قرار گرفت

تا آخرین خونشو خوردم ... پرتش کردم اون ور ... زوزه یواشی از دهنش

بیرون میومد ... یهو به انسان تبدیل شد ... یه دختر بود ... ابرومو انداختم

بالا و چهار پتج تا پشتک زدم ... ( در این حین یه آهنگ خفن بزارید

romangram.com | @romangram_com