#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_211
من _ خدا شفاتون بده ...
هیرا لبخند دندون نما زد ... نگاهم روش ثابت موند ... دستم کشیده
شد و فرو رفتم تو بغل یکی ... گرم بود ... لبخند زدم ... ازش جدا شدم
آدام _ خوشحالم که برگشتی ...
من _ منم خوشحالم که برگشتم تو جمعتون
لبخند زد و ازم دور شد ... به امیر نگاه کردم ... با سرعت رفتم تو بغلش
من _ ممنونم ... ممنون امیری ... جونمو مدیونتم
امیر _ وظیفه ی هر برادریه
بیشتر به خودم فشردمش که گفت :
امیر _ آخ آخ گردنم ... ولم کن میشا گردنم ترکید
خندیدم و ازش جدا شدم ... سرحال بودم ... انگار روحیم برگشته بود
دوباره نگاهم تو قسمت جستجوش هیرا رو سرچ کرده بود
مشغول خوردن کردن چوب ها بود ... سنگینی نگاهمو فهمید و بهم
نگاه کرد ... لبخند محوی زد و آروم به سمتش قدم برداشتم ...
دستامو پشتم بردم و به هم گره زدم و گردنمو کج کردم و گفتم :
من _ اوم سلام
وای چه ضایع ... خندید و گفت :
هیرا _ علیک سلام
تک سرفه ای کردم و گفتم :
من _ چیزه ... هنوزم ... اوووم ... هنـــو ...
حرفمو قطع کرد و گفت :
هیرا _ آره هنوزم پای حرفمم ... هنوزم دوستت دارم
romangram.com | @romangram_com