#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_210
رونالد _ خب ببینم اینجا چی داریم؟ اوم ... یه دختر خوناشام مریض که
یه گرگینه گازش گرفته و یه خوناشام اصیل که دردای دلشو گفته و یه
خوناشام اصیل دیگه که با استفاده از خونش و ساحره کوچک تونست پادزهر
رو بسازه
آدام وارد شد ... یکمی ناراحت می زد ... ولی لبخند زد و چشاشو روهم
گذاشت
رونالد _ هی دختر بهتره بخوری چون وقت نداریم
بطری رو از دستش گرفتم ... شک داشتم ... ولی بازم مهم نبود ... مهم این
بود که از زبون هیرا اون چیزی رو که می خواستم شنیدم ...
بطری رو بردم سمت لبمو شروع کردم به خوردن ... بطری رو فشار دادم
و خونو تا تهش خوردم ...
از لبم جداش کردم و دراز کشیدم ... نفس نفس می زدم و چشام بسته شد!
چشامو آروم آروم مثل این فیلما باز کردم ... دستام و بردم بالا و
کش و قوسی به بدنم دادم ... به دستم نگاه کردم ... جای هیچ گاز
گرگینه ای نبود ... پس جواب داده ... بلند شدم نشستم ... کسی تو
چادر نبود ... یاد حرفای هیرا افتادم و لبخند زدم ... ولی زود لبخندمو
خوردم ... آهمانت! سریع بلند شدم ... هوای سرد جنگل برای من گرم
بود ... خب من انسان نیستم ... سوییشرتمو تنم کردم و از چادر زدم بیرون
بچه ها همشون درحال یه کاری بودن ... امیرم فقط یه گوشه نشسته بود
و تمرکز می کرد ...
من _ ســــلام
همشون ثابت شدن و کم کم روشون به سمت من شد ...
یهـو منفجر شدن ... ... جیغ و دست می زدن ...
romangram.com | @romangram_com