#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_209
من _ فکر نمی کنی یکمی دیر شده ؟
عمیق نگاهم کرد و گفت :
هیرا _ نه ... البته می خواستم زودتر بهت بگم ولی غرورم نمی ذاشت
از احساسم مطمئن نبودم ... می ترسیدم ... می ترسیدم از عشق ...
میشا ... از اون روز که تو اومدی ... بااون کارهای شگفت انگیزت واقعا
بهترین لحظه ها رو برام ساختی ... بعد این همه قرن عشقو با تو شناختم
دختری از وطن خودم ... دختری از خاک خودم ... من بهت افتخار می کنم
می خوام خوب شی ... می خوام مثل سابق شی... تا عاشقانه هامو خرجت
کنم
خندیدم ...
من _ هیرا ... بهترین مردی بودی که دیدم ... مغرور و با جذبه ... زیبایی
بیش از اندازه ... ولی ... ولی نمی خوام با آدام بحث داشته باشی
هیرا _ اینا مهم نیست ... اگه توهم دلت با من باشه ... آدام تموم می کنه
من دلم با آهمانت نبود و آهمانت دلش با من بود ... آدام از این ناراحت بود
ولی می شناسمش ... من هنوزم رفیقشم ... هرچند بد بودیم ولی بازم
بهم اهمیت میده ... می دونم که می دونی آدام ... آدام بهت علاقه داره .
چیزی نگفتم ... شوک وارد شده بود بهم ... از یه طرف هیرا و از یه طرف
آدام ... بلند شدم و ســرفه کردم ... خون ریخت رو لباسم ...
دستمو گذاشتم رو شونه هیرا و گفتم :
من _ من کارم تمومه
رونالد _ اینطور نیست ...
برگشتم سمتش که با لبخند اومد کنارم ... در یه بطری رو باز کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com