#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_208

من _ چه خوابای قشنگی می بینم ... کاش واقعیت داشت

هیرا _ داشتیم برات بهترین لحظه ها رو می ساختیم ...

من _ یعنی ( سرفه ) به خوابم نفوذ کردید کلکا؟

بعد خندیدم ... امیر گریون نشسته بود بالا سرم ... دستمو کشیدم

رو صورتش ... چشام تار شد ... سعی کردم آروم باشم ... درد بدی

توقلبم پیچـــید ... اخمام درهم شد ... ولی زود جمعش کردم

من _ چی شده داداشی قشنگم؟ چرا توچشمات نشسته شبنم؟

... با چشای اشکیش خیره شد بهم و گفت :

امیر _ بهم اعتمادی داری میشا؟

لبخند زدم و گفتم :

من _ خیلی ... بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی

امیر _ پس تحمل کن ... به من اعتماد کن ... دارم پادزهر رو آماده می کنم

لبخند زدم ... چیزی نگفتم ... اول به خدا بعد به امیر توکل کردم

همه رفتن بیرون به جز هیرا ... بازم مشغول نوازش موهام شد

من _ خوب شد دارم می میرم و چهره مهربون تو رو دیدم

لبخند زد

هیرا _ همیشه باخودم درگیر بودم ... آهمانت چرا باید خاطرخواه من

بشه ؟ عشق چجوریه؟ چرا آدام بهترین و شفیق ترین رفیقم باید باهام

لج بشه ؟ درصورتی که تو این همه سال و این همه قرن بازم من نتونستم باهاش

بد باشم و تظاهر به بدبودن کردم ... اما حالا می فهمم ...عشقو می فهمم

دارم احساسو می فهمم

لبخند تلخ زدم ... شاید اگه حالم خوب بود این بهترین لحظه عمرم بود

بااینکه خیلی خوشحال بودم ولی دیگه فایده نداشت

romangram.com | @romangram_com