#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_207
من _ شما دوتا قهرمان ترین فردای توی زندگیم هستید ... دوتا اسطوره
( آب دهنمو که خشک شده بود قورت دادم و ادامه داد : ) قول بدید
دوست باشید ... مثل قدیم ... هیچی دیگه از هم جداتون نکنه ...
آدام _ تمومش کن ... داری خداحافظی می کنی؟
من _ شاید
آدام _ نه ... ما بدون تو هیچیم ...
خندیدم ... هیرا دستمو فشار داد و گفت :
هیرا _ ما دنبال پادزهریم ... تو خوب میشی میشا ... ما واقعا به تو
احتیاج داریم ... به روحیت و انرژیت احتیاج داریم
لبخند زدم ... چشام کم کم بسته شد ... بهشتو می دیدم ...
خودش که نبود ... یه جای سرسبز بود ... بدون هیچ غصه ای
می دوئیدم و می خندیدم ... صدای خنده های مردونه ای ازپشت
سرم بلند شد ... برگشتم که هیرا و آدامو دیدم پشت سرم می دون
لبخندم عمق گرفت و بیشتر دوییدم ... پهن شدم رو زمین و دراز کشیدم
خندیدم ... اون دوتام کنارم دراز کشیدن ... به آسمون نگاه کردم
من _ مرسی که هستید
دستام دستاشونو گرفت ... رومو کردم طرف هیرا ... بالبخند
نگاهم می کرد ... حالا می فهمیدم که من این مرد رو باتمام وجود
دوست دارم ... به آدام نگاه کردم ... دوستانه هاشو خرجم کرده بود
بهترین دوست دنیا بود ... البته رها و شایان و امیر جدا ... این بهترین دوست
دشمنم بود ... لبخند زدم و به آسمون خیره شدم و چشممو بستم ... ولی چشام باز شد
بادیدن بچه ها بالا سرم لبخند زدم و سرفه کردم
romangram.com | @romangram_com