#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_206

باتعجب نگاهش کردم که هیـــن

پریدم و نشستم ... شروع کردم به ســــرفه کردن ... سرفه های خونی

به دور وبرم نگاه کردم ... من توی چادر بودم ...

هیرا _ میشا؟

سریع به هیرا خیره شدم ... لبخند زد و اومد داخل ... نشست کنارم و

دستشو گذاشت روسرم و گفت :

هیرا _ دراز بکش دختر ...

انقدر خسته بودم که بی هیچ حرفی دراز کشیدم ... هیرا مشغول نوازش

کردن موهام شد

هیرا _ چرا نگفتی بهمون؟

درد بدی توگلوم بود ... سرم درد می کرد ... تمام بدنم درد می کرد

من _ مهم نبود ... نمی خواستم با یه مشکل دیگه روحیتونو از دست بدید

لبخند زد ... زیبا و دلبرانه ... آقاوارانه

هیرا _ چرا انقدر تو خوبی؟

لبخند زدم ... خوشحال شدم که هیرا انقدر مهربون شده باهام

آدام هم وارد شد ... چشای غمگینشو بهم دوخت و بالبخند تلخ گفت :

آدام _ حال قهرمان کوچولو چطوره؟

آب دهنمو قورت دادم و بابی حالی گفتم :

من _ عالی

بعد خندیدم که سرفه کردم ... عرق از سرو روم می ریخت ...

دستمو آوردم بالا و نگاهش کردم ... زخم خیلی بزرگـــی بود

آدام _ خوب میشی ... قول میدم عزیزم

دست دوتاشونو گرفتم و لبخند زدم ... یه سرفه کردم و گفتم :

romangram.com | @romangram_com