#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_202
بی لیاقتم
اشکامو پاک کردم و شمعو فوت کردم ... یه جوری بود دلم ... پیچ
می خورد ... نگران فردا نبودم ... شاید می خوام بمیرم ... لبخند زدم
هرچی قسمته! این قسمته که زندگی ما رو می سازه !
بلند شدم و شمعو گذاشتم سرجاش و بااون یکی شمع روشنش کردم
من _ شرمنده حضرت مسیح جونم ... بلاخره منم یکی از بنده های خدام
حتما نباید که مسیحی ها بیان اینجا هوم؟
لبخندی به این دیوونگیم زدم و خواستم از کلیسا بزنم بیرون که دوتا
مرد هیکلی جلوم سبز شدن ...
من _ اتفاقی افتاده؟
به دلیل سقف بلند داخل کلیسا تاریکی افتاده بود روصورتشون ...
صدای خور خور به گوشم خورد ... این صدا خیلی برام آشنا بود
کم کم اومدن جلو و دندونای تیز و چشای زردشون نمایان شد
وای خـــدا گرگینه های آهمانت!
من _ خوب اون جور که معلومه آهمانت خیلی بیشعوره ... برای اینکه
توهمچین جای مقدسی می خواد خون ریزی کنه
بعد خندیدم ... اونا کاملا جدی و برزخی نگاهم می کردن ... لبخندم عمق
گرفت و گفتم :
من _ خوب من آمادم
بعد ژست بروسلی گرفتم ... یکیشون حمله کرد سمتم و افتاد روم
که پخش زمین شدم ... به سرعت برگشتم و اونو کوبوندم زمین
ناخنامو فرو کردم توگردنش و از جا کندمش ...
اون یکی سمتم حمله ور شد ... جا خالی دادم و با نیروی محافظت کنندم
romangram.com | @romangram_com