#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_201
من _ خیلی خب ... حوصله مخالفت ندارم ... فقط کجا؟
الیزا _ به سمت جنگل بیرون از شهر
سرمو تکون دادم ... استرس نداشتم ... برای چی خدا می دونه
هیرا _ خیلی آرومی
لبخند تلخی زدم و گفتم :
من _ کاش می شد رها و شایان و بابام و می دیدم
آدام و هیرا نگاهم کردن و با لبخند بهم دلداری دادن ...
تمام شب و زل زده بودم به سقف ... بی خوابی خوناشامی
تصمیم گرفتم یکم تمرین کنم ... یه سر هم بزنم به کلیسا ... اینجا که
مسجد نداشتن ... درسته مسلمونم ولی حضرت مسیح هم پیامبر ما مسلمونا
بودن ... موهامو جمع کردم و چپوندم تو کلاه سوییشرتم ... از پنجره پریدم
پایین و از خونه زدم بیرون ... سگم پر نمی زد ... صدای زوزه گرگ ها میومد
چشم هامو بستم و با سرعت نور به سمت کلیسا رفتم
درشو باز کردم و وارد شدم ... شمع ها روشن بودن ... ولی هیچکسی نبود
آروم آروم قدم برداشتم ... نشستم یه گوشه و شمعی برداشتم ...
اشک آروم از گونم سرخورد و ریخت پایین ... اه که چقدر حالم از خودم
به هم می خورد برای فراموش کردن اصلیتم ... من یه ایرانی بودم ولی رفتارای
غربی روم اثر گذاشته بود
به خدا فکر کردم ... می دونستم هوامو داره ... مثل این همه سال ها ...
درسته گاهی زرای بیخود زدم ولی اگه هوامو نداشت من همون شب تو اون پارتی لعنتی می مردم ... اگه هوامو نداشت که کاری می کرد سیما رو بُکشمش
از بی صبری ... خیلی هوامو داشتی خدا جونم ... من بی لیاقتم ... من خیلی
romangram.com | @romangram_com