#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_200
با اخم گفتم :
من _ حالتون به هم نمی خوره؟
رفتم تو آشپزخونه و چندتا فنجون برداشتم ... همزمان گوشم هم فعال شد
نمی دونم چرا ... صداشون خیلی آروم شده بود
میسن _ بهتره بهش بگیم ... بلاخره که ما قراره فردا صبح راهی شیم
رونالد _ اون دختر خوبیه ... بهتره فردا بهش بگیم
هیرا _ نه ... خودم الان بهش می گم
الیزا _ امیدوارم همه چیز خوب پیش بره
مشکوک فنجونا رو گذاشتم تو سینی و اومدم بیرون ... خودمو بیخیال نشون
دادم ... قهوه رو گردوندم و نشستم سرجام ... تلویزیون روشن بود ... بهش
نگاه کردم ... اخبار پخش می کرد ... کاش خفه شه الان
سعی کردم بهش بی اهمیت باشم ... سرمو برگردوندم که دیدم بهم
زل زدن ...
من _ چیه ؟
رونالد _ می خوام یه خبر بد بهت بدم
من _ زودتر وگرنه می خوره تو ذوقم ... ... نه اینکه همش درحال شنیدن
خبرای خوبم
همگی خندیدیم ... یه خنده بیخود ... شاید دلمون می خواست یکمی بخندیم
میسن _ آهمانت جنگو شروع کرده ... فردا راهی میشیم
دستمو گذاشتم رو سرم و گفتم :
من _ کجا باید بریم؟
آدام _ تو نباید با ما بیای ... تو با جوردن می مونی و دو ساعت بعد از ما حرکت
می کنی
romangram.com | @romangram_com