#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_198
که بهم وارد شد ... می بینی که عالیم
رو کردم سمت جوردن که تو فکر بود و گفتم :
من _ چه اتفاقی افتاده؟
جوردن _ متاسفانه بهش حمله کردن ... اونم با خنجر مخصوص
من _ وای نگید که اینم دوباره یه معمای تازست
جیم _ دقیقا یه معمای قدیمیه ... خنجری که از درخت قدیمی که برای
چهار هزار ساله پیشه ساخته شد و برای کشتن یه اصیله
ابرومو انداختم بالا و نشستم بغل رونالد ... بازوشو گرفتم و گفتم :
من _ خوب میشی
لبخند بانمکی زد و گفت :
رونالد _ چیزی نیست که ... به قلبم نزده
من _ هــــوف ... می تونم حدس بزنم از طرف آهمانت بودن
سرشو تکون داد و گفت :
رونالد _ و اینکه آهمانتو امشب خیلی عصبی کردم
آدام مشکوک گفت :
آدام _ چطور؟
رونالد لبخند پیروزی رو لبش نشست و دستشو کرد تو کتش و یه خنجر
چوبی مشکی رنگ که طرحای جالبی روش بود رو در آورد و گفت :
رونالد _ امشب علاوه بر اینکه دوستشو کشتم ... این خنجرم ازشون
گرفتم
هیرا خوشحال گفت :
هیرا _ تو فوق العاده ای رونالد
من _ این خنجر به چه دردی می خوره
romangram.com | @romangram_com