#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_197


و خندید

هیرا _ خوب داری پیشرفت می کنی

تیر رو فرو کردم تو بطری و در یه آن به سمتش پرتاب کردم ... ولی پیشیمون

شدم ... من داشتم جرزنی می کردم ... با نگاهم تیر رو نگه داشتم ...

نگاه هیرا از روی تیر به من کشیده شد ... نگاهش عمیق شد ...

تیر افتاد روی زمین ... با صدای آرومی گفت :

هیرا _ اون چیزی رو که می خواستم رو به دست آوردم ... تو به عنوان

یک جنگ جو کاملا آماده ای

خواست بره که با صدای من وایساد

من _ متاسفم برای اون شب

برگشت سمتم و لبخند مهربونی زد

هیرا _ منم متاسفم ... الان که فکر می کنم آهمانت حق داره بهت حسودی

کنه!

تا بخوام جملشو درک کنم از جلوی دیدم محو شد

دستمو گذاشتم روی میز و نشستم رو صندلی ... لبخند ناخودآگاه

رو لبم نشست ... جدا از اینکه ازش می ترسیدم ولی خیلی بهش اهمیت

می دادم

با صدای در به سمت داخل رفتم ... در رو باز کردم ... رونالد دستش روی

بازوش بود ... بچه ها هم دور و برش ... برای اولین بار برای رونالد نگران شدم

من _ رونـــالد؟ خوبی؟

متعجب نگاهم کرد ... بازوش پر از خون بود ...

رونالد _ خب بعد از اون اتفاق ناگوار و شوک آور این دومین شوکی بود


romangram.com | @romangram_com