#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_196

یه تیر برداشت و دست کشید بهش و گفت :

هیرا _ یه کار خیلی بزرگ

تا به خودم اومدم از درد اخمـــــام رفت توهم

هیرا _ هی نــــه ... بیشتر حواست و جمع کن ...

یه تیر دیگه خورد تو پاهام ...

نشستم رو زمین و با درد از پاهام درش آوردم

من _ چیکار می کنی؟

هیرا _ مگه تو نیروی محافظت کننده نداری ؟ از خودت دفاع کن

تا به خودم اومدم سرمو آوردم پایین ... تیر برخورد کرد به درخت پشت

سرم ...

هیرا _ خوب بود

زود وایسادم ... نباید جلوی هیرا کم بیارم ...

رفت سمت خنجرهای چوبی ... در یه آن بهم حمله کرد و کتفمو سوراخ

کرد





-آی

دستمو گذاشتم رودستش و خنجر رو کشیدم بیرون ... خنجر حالا تودستای

من بود ... عصبی خنجر رو پرت کردم سمتش که با دستش گرفت

هیرا _ نشون بده خودتو

رفتم سمت میز و تیرهای چوبی رو برداشتم ... دونه دونه سریع و در چشم

به هم زدن پرت می‌کردم سمتش و اون جا خالی می داد

وایسادم ... در بطری شاهپسند رو باز کردم ... با این کارم خندش گرفت

romangram.com | @romangram_com