#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_195


من و امیر یه نگاه به هم انداختیم و خندیدیم و دستامونو کوبیدیم به هم

وای که چه قدر حال میده عصبی کردن هیرا

سرش و بلند کرد و یه جوری با اخم نگاهمون کرد که شلوارمو عنایت

فرمودم ... خندمو خوردم و گفتم :

من _ اگه کاری نداری من برم

بلند شد و گفت :

هیرا _ هیچ گورستونی نمیری ... امیر ؟

امیر _ بله ؟

هیرا _ روی اون چیزی که بهت گفتم تمرین کن ... منم با میشا کار

دارم

امیراخم کرد و گفت :

امیر _ لازمه حتما ببریش بیرون؟

هیرا _ بهت یاد ندادن توکار بزرگ تر دخالت نکنی؟

امیر نفسشو عمیق فرستاد بیرون و رفت تو اتاقش ... یه نگاه به من کرد

که یه قدم عقب رفتم ... ابروهاشو انداخت بالا و راه افتاد به سمت بیرون

هــوف ... رفت سمت راست حیاط ... درختا رو کنار زد و منم مثل

الاغ دنبالش ... واو اینجا کجاست؟

یه مکان باحال که پر از وسیله های شکنجه بود ...

بطری هایی که حاوی شاهپسند بود ... تیرهای چوبی ... خنجر های چوبی

هیرا _ من اینجا تمام بچه ها رو آموزش دادم ... اونا از اینجا جون گرفتن

لبمو تر کردم گفتم :

من _ می خوای با من چیکار کنی ؟


romangram.com | @romangram_com