#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_194
من و هیرا بهش نگاه کردیم ...
امیر _ وا چیه؟ منم یه چیز جدید براتون آماده کردم
من _ چه چیزی؟
امیر _ پشت سرتونو نگاه کنید
سریع برگشتیم و به آتیش رو به رو خیره شدیم
من _ یا حضرت فیل!
امیر اومد نزدیک و بایه نگاه آتیشی که رو صندلی ایجاد شده بود رو خاموش کرد
امیر _ بدون اینکه صندلی آسیبی ببینه
ابرومو انداختم بالا و گفتم :
من _ ایول داری ناموسا
هیرا _ خب؟ این الان یعنی چی؟ بدون اینکه صندلی آسیب ببینه
تو تونستی آتیشو خاموش کنی و اما اگه بخوای با افراد آهمانت همچین
کاری رو بکنی که هیچ فایده ای نداره
امیر _ دِ نه دِ ... این برای خودمونه ولی این برای اوناست
بعد دوباره همون صندلی رو آتیش زد ... و بعد خاموشش کرد ... صندلی
سوخته بود
من _ هوی اوشگول مگه عمت پول صندلی رو داده بود ؟
امیر _ توهم ندادی که اینجوری حرص می زنی
من _ کف گرگی میاما امیر
امیر _ بینیم بابا ... مال این حرفا نیستی
هیرا دستشو گذاشت رو پیشونیش و گفت :
هیرا _ خدایا ... صبر فقط
( جون شوما نمی تونم ترسناکش کنم ... خنده دارش باحال تره که)
romangram.com | @romangram_com