#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_193


ور می رفتم ... درد سرم داشت آروم می شد ... نشستم رو زمین ... دستم

هنوز روی سرم بود ... صدای پیانو بلند و بلند تر می شد ... و حالا صدای

امیر هم قطع شده بود ... سرمو بلند کردم و بهشون نگاه کردم ...

امیر ریلکس یه خنجر چوبی برداشت و داد دست هیرا ... هیرا لبخند

بدجنسی زد و تو یه به هم زدن خنجر و پرت کرد سمتم ...

و من ... تو حاله زمان قرار گرفتم ... بلند شدم وایسادم ... دستمو بردم

بالا و با تمام زورم جلوی خنجر و گرفتم ... خنجر رو هوا وایساد ...

متعجب خیره شدم به خنجر ... دستمو حرکت دادم ... با حرکت دستم

خنجر اومد پایین ... دستمو انداختم پایین ولی با نگاهم تکون خورد

باصدای ( ایــول ) امیر تمرکزم بهم خورد و خنجر افتاد

هیرا _ کارت درسته امیر

امیر خوشحال گفت :

امیر _ تو الان آماده ی آماده ای

من _ این بود تمرین؟

هیرا و امیر سرشونو تکون دادن

لبخند بدجنسی زدم و خنجر رو زمین لرزید ... هیرا تا به خودش بیاد

خنجر رفت تو شکمش ...

من _ اینم از تمرین من !

در حالی که با اخم چوبو از شکمش می کشید بیرون گفت :

هیرا _ می دونستم کارت درسته ولی تا این حد ازت انتظار نداشتم

ابرومو چند بار انداختم بالا

امیر _ خوب نوبت منه


romangram.com | @romangram_com