#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_192

یه لبخند ضایع زدم و آب دهنمو قورت دادم ... به خونه نگاه کردم خالیه

من و یه پسر و شیطون بی صاحاب

هیرا _ لازم نیست بترسی ... من مثل غربی ها بی غیرت نیستم

نگاه کرد تو چشمم و گفت :

هیرا _ بشین

نشستم و در خونه باز شد ... امیر وارد شد و گفت :

امیر _ سلام ... ببخشید دیر شد

من _ اینجا چخبره؟

هیرا _ بهتره حرف نزنی و رو اعصابم نباشی

امیر نشست رو زمین و به من مستقیم زل زد

من _ امیر؟ حالت خوبه؟

هیچی نگفت ... نفس عمیقی کشید و دستاشو گذاشت رو پاهاش

چشاشو بست و چراغای خونه خاموش شد ... هیرا ریلکس زل زده بود

به امیر ... پرده ها کشیده شدن ... خونه تاریک شده بود ...

درد بدی تو سرم پیچــید ... دستمد گذاشتم رو سرم

و فریاد زدم :

من- آی...

همزمان با درد بدی که تو سرم بود صدای پیانو به گوشم می خورد

نشستم رو زمین ... به امیر نگاه کردم ... چشاش بسته بود و لباش تکون

می خورد ... داد زدم :

من _ تمـومش کـن

جیـــــغ ... بلند شدم و با سرعت نور به سمت در رفتم ... ولی خوردم

به یه مانع ... مثل دیوونه ها دستم رو سرم بود و با سرعت به این ور و اون

romangram.com | @romangram_com