#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_191


رفتم تو فکر ...

اختلاف بین آدام و هیرا ... که الانم بحث شد سرش

سرمو سریع بلند کردم و خیره شدم بهشون ... به من خیره شده بودن

آب دهنمو قورت دادم ... اصلا امکان نداشت ... آره

هیرا _ اون به تو حسودی می کنه ...

آدام _ اون دنبالته از بین ببردت

***

سرمو بین دستام گرفتم و خندیدم ... وای یعنی امکان داره؟

نه خودش گفت عشقو تجربه نکرده

پوست لبم و با دندونم می کندم ... بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون

سرحال گفتم :

من _ سلام ...

هیرا نیم نگاهی بهم انداخت و بدون اخم گفت :

هیرا _ سلام

به دور و بر نگاه کردم ... کسی نبود

من _ پس بچه ها کوشن؟

نفس عمیق کشید و گفت :

هیرا _ تمرین

ابروم و از تعجب انداختم بالا و گفتم :

من _ پس چرا به من نگفتید؟

نگاهی بهم کرد و گفت :

هیرا _ تو با من تمرین می کنی


romangram.com | @romangram_com