#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_190
دستمو گذاشتم رو دهنم و بلند شدم ...
من _ وای چهــــ...
نمی دونستم چی بگم ... تعجب کرده بودم
من _ اون موقع تو بیرون از ایران چیکار می کردی هیرا؟
هیرا _ من یه خوناشام تازه متولد بودم ... با اسب و وسایل راهی انگلیس شدم ... سخت تر از همه دوری از خانوادم بود
با شک پرسیدم :
من _ شما دو تا دوست صمیمی بودید؟
نگاهی به هم انداختن و سرشونو تکون دادن ...
من _ چرا؟ به خاطر آهمانت دوستیتون به هم خورد
آدام _ من به آهمانت علاقه داشتم ... ولی اون خاطرخواه هیرا بود و هست
به سختی گفتم :
من _ هست؟
سرشونو تکون دادن
آدام _ بین من و هیرا به هم خورد ... هیرا سعی داشت این دوستی
رو برگردونه ... ولی من کور شده بودم ... عاشق دختر عموم شده بودم ...
دخترعموی بی رحمم ... ولی یه خصلت خوب گرگینه ای این بود که
عشق تبدیل به نفرت میشه ... نفرتی که دیگه نمیشه باهاش عاشق
همون عشق قبلی شد ( رگام پیچ خورد!)
من _ تو چی هیرا؟ به آهمانت علاقه داشتی و داری؟
عمیق بهم زل زد :
هیرا _ بهت گفته بودم هیچ وقت عشقو تجربه نکردم ... من هیچ
علاقه ای به اون دختر نداشتم ...
آدام _ مشکل ما اینه که آهمانت با تو چیکار داره ... جای تعجبه
romangram.com | @romangram_com