#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_189
واز اون جا بود که اون ها جاودانه شدن و دخترشون آهمانت یه دورگه
نمونه کامل خوناشام و گرگینه ... موضوع جالب اینجا بوده که مادرش
هم خوناشام بوده هم ساحره ... آهمانت دختر زیبا و مرموز قدرت طلب بود
اون می خواست ساحره بشه ولی مادرش هیچ وقت بهش اجازه نداد برای همین
باتمام بی رحمی مادرشو به قتل رسوند ...
من _ یا خـــدا
سرشو تکون داد و گفت :
آدام _ پدرش که این ماجرا رو می فهمه برادر کوچکشو تبدیل به
گرگینه می کنه و برای همیشه گم میشه ... هنوزم که هنوزه خبری ازش
نیست ... برادر کوچکش به آهمانت شک می کنه و به جنگ اون میره
ولی آهمانت ناپدید میشه ... آهمانت علاقه زیادی به عموش داشته دو هزار سال بعد عموی آهمانت خاطر خواه یه ختر گرگینه میشه و
تشکیل خانواده میدن و دارای یه پسر میشن ... همون موقع ها
آهمانت پیداش میشه ... پسرک بزرگ و بزرگ و قوی تر شد
حس می کرد علاقه ای به دخترک داره ... آهمانت با عموش صلح کرد
و به پسرک نزدیک ولی هدفش دوست صمیمی پسرک بود ... که اون
یه خوناشام بود ... اون موقع ها خوناشام ها و گرگینه ها مشکلی نداشتن
آهمانت علاقه شدیدی نسبت به دوستِ پسرک داشت ... اون ... اون...
بهش خیره شدم ...سخت بود حرف زدن براش انگار
هیرا _ اون من بودم
با تعجب برگشتم ... دست به جیب و اخم کرده به من خیره شده بود
آدام _ اون پسرک گرگینه هم من
romangram.com | @romangram_com