#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_188
بچه ها با ترس به این دو نفر خیره شده بودن
دست آدامو گرفتم و با بغض به هیرا خیره شدم ... نگاهش چرخید
سمت من ... سرمو به عنوان تاسف تکون دادم و با آدام از خونه زدیم بیرون
نشستیم تو حیاط ویلایی ... البته رو تاب
من _ من به این رفتاراش عادت کردم
کلافه دست کشید لای موهاش ... چشماش برق می زد
آدام _ تو هیچی نمی دونی ... گذشته داره تکرار می شه
اهمیتی به حرفش ندادم و گفتم :
من _ آدام؟ دو رگه یعنی چی؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت :
آدام _ حدود سه هزار سال پیش یا بیشتر بگم ... دختری انگلیسی به نام
آهمانت که مادرش اهل مصر بود به دنیا اومد ... از زیبایی هیچی کم نداشت
تنها ایرادی که داشت زیبایی بیش از اندازش بود ... موهاش سفید و نقره ای
باچشای همرنگش ... اما اون دختر عجیب بود ... علاقه زیادی به خون
و گوشت انسان ها داشت ... کم تو روز بیرون میومد ... جادوگرا به این
دختر شک کردن ... طی عملیاتی از مادر و پدرش خون کشیدن و به این
پی بردن که ... ( مکث کوتاهی کرد و ادامه داد : ) مادرش یه خوناشام و
پدرش یه گرگینه ...
من _ واو...ولی از کجا این موجودات اومدن؟
آدام _ موضوع مهم اینه ... مادر آهمانت قبل از اینکه به خوناشام تبدیل
بشه انسان بوده و از بیماری وخیم قلبی رنج می برده ... پدر آهمانت
نگران بود برای همین بهترین دوستش که یه جادوگر بوده رو وادار
کرد یه وردی بخونه که خودش و همسرش و فرزندانش جاودانه بمونن
romangram.com | @romangram_com