#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_187


رونالد _ با خودت چی فکر کردی؟ یه جوری حرف می زنی انگار آهمانتو می شناسی!

بلند شد و اومد سمتم

رونالد _ تو می دونی اون چیه ؟ تو می دونی دارای چه قدرتیه ؟ می دونی

اون عمرش حتی از من و هیرا و آدام هم بیشتره

با تعجب گفتم :

من _ چــــی؟!

رونالد _ تو اصلا هیچی در مورد اون نمی دونی

با صدای آدام با تعجب برگشتم سمتش و گفتم :

من _ تو مگه کلید داری؟

خندشو خورد و گفت :

آدام _ میشا ... هیچ وقت نسنجیده حرفی رو نزن که بعدا ازش پشیمون

بشی

من- چه خبره؟ بالاخره که باید بهم توضیح بدید

هیرا _ اون یه دورگست

من _ هــِـــــن؟

هیرا _ ببینید ... من اصلا نمی تونم با این حرف بزنم خودتون از پسش برمیاید

آدام _ تو خیلی حساس شدی هیرا

هیرا _ من الان با تو بودم؟

آدام _ تو نمی تونی با بقیه مثل زیر دستات رفتار کنی

هیرا بلند شد و رو به روش قرار گرفت

هیرا _ اصلا من دلم می خواد با زیر دستام اینجوری رفتار کنم تو چه کاره ای؟

من _ بچه ها تمومش کنید


romangram.com | @romangram_com