#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_186

یا حرف نمی‌زنی و می میری ... هوم چطوره؟

قلبش تو دستم داشت مچاله می‌شد ... جیغاش کل جنگلو برداشته بود

دخترک _ با ... باشـــه ... اون ای ... اینجاست ... تو ... تو رگدکوو

لبخندم پررنگ شد و گفتم :

من _ ببخشید زیاد سر قولم نمی‌مونم

و قلبـشو کشیدم بیرون ... قلبشو پرت کردم اون ور و به این

فکر کردم که وقتشه خودمون اقدام کنیم ...

با سرعت برگشتم خونه ... هنوز هیچ کسی تو اتاقم نیومده بود ...





قفلو باز کردم رفتم بیرون ... از پله ها رفتم پایین و رو به رونالد

که داشت با یه میله ور می رفت گفتم :

من _ امشب جلسه تشکیل می دیم ... باید یه سری حرف بزنم

رونالد ابروهاش انداخت بالا و گفت :

رونالد _ اوپـس ... اوکی

با صدای پای هیرا برگشتم سمتش ... قلبم ضربان گرفت ...

هیرا _ سخنرانیت چی هست؟

آب دهنمو قورت دادم و رومو ازش گرفتم

من _ می خواستم آمادگیمو اعلام کنم

کم کم بچه ها از اتاقشون اومدن بیرون ... دست به سینه وایساده

بودم و ادامه و دادم :

من _ می خوام آهمانتو بکشم سمت خودمون ... چرا زودتر شروع نکنیم؟

پوزخند رونالد رو اعصابم بود

romangram.com | @romangram_com