#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_185
صدای قدمهاشو ... سرعتمو زیاد تر کردم ... صدای قدم هاش کم شد
و دیگه به گوش نرسید ... وایسادم ... به دور و بر نگاه کردم ... با رد شدن
یه چیزی از جلو چشمم کار دستم اومد ... الان وقتش بود از حقه گول زدنم
استفاده کنم ... شروع کردم به راه رفتن و این ور و اون ور و نگاه کردن ... چند
بار از پشت سرم رد شد ... چوب کوچیکی پام و خراش داد ...
من _ آخ
نشستم رو زمین و چوبو از پام کشیدم بیرون ...
بلند شدم و همــزمان خفتــــشو گرفتم!
با لبخند خیره شدم بهش ... به دخترک مو کوتاه رو به رو
لبخندم عمق گرفت و گفتم :
من _ ابــــله
گلوشو بیشتر فشار دادم ... کبود شد ... نمیدونم این همه نیرو
رو از کجا آورده بودم ... چسبوندمش به درخت و دستمو کردم تو قلبش
و نگهش داشتم ... جیـــــغ زد ... قلبشو فشـــار دادم
من _ خب بگو از طرف کی هستی ؟
دخترک _ خفه شو
خندیدم
من _ اینکه سوال نداره ... از طرف آهمانتی ...
قلبشو بیشتر فشار دادم و گفتم :
من _ اون کجاست؟
جیــــغ کشید ولی چیزی نگفت
من _ خیلی خب دو راه بیشتر نداریم ... یا حرف میزنی و نمیمیری
romangram.com | @romangram_com