#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_184

الیزا _ اون اینجاست

تنم لرزید ... آب دهنمو قورت دادم و چسبیدم به صندلی

من _ مطمئنید؟ یعنی احتمالش هست تو این مدرسه باشه؟

ریکی _ آهمانتی که من می‌شناسم بیشتر برای ترس این کار رو کرده

ولی مطمئنم اینجا بوده ...

نیکول _ بهتره برگردیم خونه

همه بلند شدیم و سیدنی مشغول پخش کردن کاغذاش شد ... اسکل انگار

الان وقت این کاراست ... اه اه!

تا پاهامونو توخونه گذاشتیم، با هیرا برخورد کردم ...

من _ سلام

بدون اینکه نگاهم کنه خشک گفت :

هیرا _ سلام

حالم بازم گرفته شد

با بدنی آویزون رفتم تو آشپزخونه ... در یخچالو باز کردم و الکی توشو نگاه

کردم ... حتی نمی‌دونستم چی می‌خوام!

در یخچالو بستم و از آشپزخونه زدم بیرون ... رفتم تواتاقم و ول شدم رو تختم

چشامو بستم و به آهمانــــــت فکر کردم! دختر عجیب و مو سفید

تــــــــق

چشامو باز کردم و با سرعت نشستم ... ... پنجره اتاقم شکسته بود ...

رفتم سمت پنجره و به پایین نگاه کردم ... مطمئنم کار خودشه ... ابرومو

انداختم بالا ... انگار نمی‌خواست دست از این مسخره بازیاش ورداره ...

رفتم سمت در اتاقمو قفلش کردم ... کلید زو گذاشتم روش و از پنجره پریدم

پایین ... با سرعت شروع کردم دوییدن ... بوشو حس می‌کردم ... حتی

romangram.com | @romangram_com