#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_182

باید بیشتر مراقب باشی

سرمو تکون دادم و در یخچالو بستم ... یه قلپ از شیر کاکائو خوردم

و گفتم :

من _ اکی سعیمو می‌کنم

هر دو تاشون پـوف کشیدن ولی ادامه ندادن ... چون فهمیده بودن

بی حوصله ام.

****

من _ مدرسه هاتون همیشه اینجوری بی صاحابن؟

الیزا _ چطور؟

من _ هرکی دلش می خواد میره و میاد

سارا _ مگه مدرسه های شما اینجوری نیست ؟

خندیدم ... بدبخت چهار روز بیاد مدرسه های ایران لاتی میشه برای خودش

من _ نه بابا ... اونجا قانون داره

ابروشونو از تعجب انداختن بالا ... دور میز نشسته بودیم و بچه ها کار دستی

درست می‌کردن ... وای خندم می‌گیره فکر می‌کنم الان بچه مدرسه ایم خخ

والا به خدا بیایید بچه مدرسه ای اینا رو ببینید یاد استاد دانشگاه های خودمون

می‌افتید ... عین شــتر قد و هیکل دارنا! خخ

نیکول چسبو روی کاغذ کشید و گفت :

نیکول _ می‌دونید؟ فکر کالج خیلی تو سرمه

من _ مبارکه ... فقط فعلا بشینیم فکر کنیم ببینیم این بدبختی رو چجوری می‌تونیم حل کنیم

ریکی یکی از صندلیا رو کشید و نشست ...

ریکی _ چه خبره؟

سیدنی با ذوق کاغذی که تزئینش کرده بود رو آورد بالا و گفت :

romangram.com | @romangram_com