#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_181


من _ زود باش

اشکاشو با دستای کوچولوش پاک کرد و بهم خیره شد

لبخندم پررنگ تر شد و شکلاتو دادم بهش

من _ مطمئن باش خیلی خوشمزست

یه ب*و*س به گونش زدم و به مادرش که با لبخند ازم تشکر می‌کرد نگاه کردم

هیچی نگفتم و راهی شدم ... سنگینی نگاه یه نفر رو حس کردم ... برگشتم

ولی هیچکس نبود ... به راهم ادامه دادم ... این روزا افسردگی و توهم

هم داره بهم اضافه میشه!

وارد خونه شدم ... هیچ کسی تو پذیرایی نبود ... تلویزیون روشن بود

ولی بچه ها نبودن ... صدای آریزونا رو که با الیزا حرف می‌زد از تو آشپزخونه

شنیدم ... حوصله نداشتم ... پهن شدم روی مبل جلوی تلویزیون و دستمو گذاشتم رو سرم ... چشامو بستم ... با صدای در چشامو باز کردم ...

هیرا با اخم وارد خونه شد ... این کجا بود ؟

بدون اینکه بهم نگاه کنه رفت بالا

پــوفی کشیدم و چشامو بستم ... به یه چیزی احتیاج داشتم آرومم

کنه ... و اون شیر کاکائو بود ... واقعا آرومم می‌کرد ... نمی دونم چرا

بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه ... آریزونا و الیزا با تعجب نگاهم کردن

من _ اتفاقی افتاده؟

الیزا _ معلوم هست کجا رفتی؟

من _ فکر کن قبرستون

با لبخند گفتم برای همین فکر کرد شوخی کردم

آریزونا با مهربونی گفت :

آریزونا _ عزیزم ... اون بیرون پراز دشمنه ... یارای آهمانت تو این شهرن


romangram.com | @romangram_com