#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_180

خل شدم ... نشستم به چه چیزایی فکر می‌کنم ... بهتره برگردم خونه چون

ممکنه از عصبانیت گلوی یکیو جـــر بدم!

با سرعت از جنگل زدم بیرون ... به خیابون کلیسا که رسیدم آروم شروع

کردم به راه رفتن ... سوییشرتمو از دور کمرم باز کردمو پوشیدمش و

کلاهشو کشیدم رو سرم ...

به تک تک مغازه ها خیره شدم ... از قیمتاشون سر درنمیاوردم والا

جلوی ویترین کتاب فروشی وایسادم ... داشتم اسم کتابا رو می‌خوندم

که یه دختر بچه با خنده از کنارم رد شد ... دلم ضعف رفت ... مادرش دنبالش می‌دووید و با خنده می گفت وایسه ... لبخند زدم و عشق کردم از راه رفتن

بچه! ولی ... بعدش خورد زمین ... با صورت ... نگران دوییدم سمتش

مادرش بلندش کرد و بغلش کرد

من _ حالش خوبه خانم؟

مادرش یه نگاهی به من انداخت و با لبخند گفت:

خانومه _ اوه نمی دونم

من _ بذارید من ببینمش

بچه رو گرفتم و به صورتش نگاه کردم ... پیشونیش زخم شده بود

و ازش خون میومد ... آب گلومو قورت دادم و نفس عمیق کشیدم

لبخند زدم و سعی کردم آروم باشم ... خونو از رو صورتش پاک

کردم ... ولی هنوز در حال گریه کردن بود ... شکلات کاکائویی که

از آدام کش رفته بودمو از تو جیب سوییشرتم درآوردم و گرفتم

سمتش و گفتم :

من _ اگه قول بدی گریه نکنی منم قول می‌دم یه چیز خوشمزه بهت

بدم ...

لوچاش جمع شد ... سعی می‌کرد گریه نکنه ... خندم گرفته بود

romangram.com | @romangram_com