#میشا_دختر_خون_آشام_(جلد_یک)_پارت_179


واقعا می‌تونم بگم به معنای واقعی بغض کردم ... خودم هم خبر نداشتم

که چند وقته رو رفتارای هیرا حساس شدم!

بچه ها با خنده راه میومدن ... لبخند مصنوعی به لبم داشتم ولی حرف نمی‌زدم

و این برای میشا یه اتفاق خیلی بزرگی بود!

میسن اومد سمتم وگفت :

میسن _ ساکتی!

بدون اینکه سرمو بلند کنم و همینطور که راه می‌رفتم گفتم :

من _ چی بگم؟

میسن _ عجیبه ازت ... مطمئنی حالت خوبه؟

لبخند تلخی زدم که رو به زهرماری می‌رفت ... چشمام لبالب از اشک

شد ... بغض راه گلومو بسته بود ... سرمو بلند کردم و گفتم :

من _ عالی تر از این نمی‌شم

میسن وایساد و متعجب نگاهم کرد ...

تحمل نداشتم ... زود ازشون فاصله گرفتم و رفتم تو دل جنگل

یکم به خلوت نیاز داشتم ... نشستم رو تخت سنگی و سرمو گذاشتم

رو دستام و اشک ریختم ... شاید اصلا هیرا حرف ناراحت کننده ای نزده

باشه ولی دل من بد شکسته بود و غرورم خورد شده بود ... رو تک تک رفتارای

هیرا حساس شده بودم!



سرمو بلند کردم ... شب شده بود ... به ستاره های تو آسمون که نور محوی

داشتن خیره شدم ... هیچ وقت نتونستم سر در بیارم از اینکه چجوری بعضیا

ستاره برای خودشون انتخاب می کنن ... من که با هر دفعه دیدنشون قاطی می کنم ...


romangram.com | @romangram_com